تبليغاتX
سرود ملي غزل
سرود ملي غزل
***************

درباره وب سایت ما

نادر فيروزي
‏ ‏1368/1/14
تا14/1/1469
101سال عمر ميكنم
تا 100 سالگي ميخوام غزل بگم سال آخر هم كتابمو چاب كنم
.
.
.
من نیستم این که اینجاست
این من که تنهاست
من بی تو هیچم
تو هرجا که باشی
من آنجاست( حسین منزوی)

آمار و امكانات

اضافه كردن به علاقمندي ها
خانگي سازي
ذخيره صفحه

قالب ساز





.: PAR30Theme :.


 

سلام عزيزان
 خيلي خيلي دلم تنگ شده بود هم براي  كساني كه مثل من نبودند و هم براي كساني كه بودند.
با دو غزل بروزم  هر چند سبك خودم  اولي ست ولي غزل دوم هم براي تنوع گذاشتم انشاالله كه نظرات،انتقادات ،پيشنهادات ، پس نهادات و با نهادات ...
 قطعا باعث خوشحالي بنده خواهد شد
 

 


 من در ميان آه

در زندگی شاید زماني، بهتر از قبلا برایش هست
شاید به دور از من جهاني ،بهتر از قبلا برایش هست

 شاید کسی هستم كه فرق ِ،رفتن و ماندن نفهميد ست!
شاید خدامان میزباني، بهتر از قبلا برایش هست!

 سخت است،عمري عاشقش باشي، بخواهدعاشقت باشد 
 روزي بگويد،عاشقاني، بهتر از قبلا برایش هست

اوبي وفا يا من ...مهم اين نيست درد ِمن، مهم اين ست
اينك ، درونش دیگراني ،بهتر از قبلا برایش هست

 من دربلاتكليف عشقی مانده ام ،بي اوكه خواهد رفت
در سقف هرکس آسماني ، بهتر از قبلا برایش هست

از اوخدايا  دل شكستم سخت، اما در دلم شورست
جايي نگهدارش مكاني ،بهتر از قبلا  برایش هست  

        با هر جرم

بردلت ، زلزله تکرار كند ، نامردي ست
آتشي برسر آوار كند نامردي ست

بركه اي دور ز دريا، كـــه ندارد موجي!
ابر آن منطقه بي بار كند نامردي ست

عقل و روحُ و، دل واحساس كه بيمارشوند
گريه بر خنده ، پرستار كند نامردي ست

مجرمي را كه اسيرست دلش ، با هر جرم
چون وكـيــــلـش سر او دار كند نامردي ست

خسته از راه سفرتا به بيابان ، درعشق
جاي پا ، قافله انكار كند نامردي ست

 

                                      سلامت تا سلام ت


ارسال شده توسط نادر فیروزی در تاريخ 90/12/14 در ساعت 11:1 |


 

من همچنان زنده ام


ارسال شده توسط نادر فیروزی در تاريخ 90/11/24 در ساعت 12:11 |


باران دل من باش
ابری ترم از هر کس

 

چه می کنی اگر ازانتظارهم گذرد

برای دیدن او روزگارهم گذرد

اسير بي كسي وبند هاي دل  باشي

چنان که درد غم از بی شمار هم گذرد

... فقط اميد كه شايد خدايتان برسد

كمك كند به بيابان بهار هم گذرد

*

دعايتان به خدا ، پای دارتان برسد

به مستجاب دعا انتظار هم گذرد  

شبی ازآمدنش  بی صدا خبر بدهند

صدای جیغ تو از اختیارهم گذرد

و حس کنی که جهان شکل دیگری دارد

و روح و جان تو چون انفجار هم گذرد

ولی ، به جای تواومال دیگری باشد

و از کنار تو با افتخارهم گذرد

*

(چه می کنی اگر ازانتظارهم گذرد)

ولی به جای تواومال دیگری باشد

و از کنار تو با افتخارهم گذرد 

سلامت تا سلام ت


ارسال شده توسط نادر فیروزی در تاريخ 90/09/05 در ساعت 11:0 |


 

 و باز ۲۴ تیر آمد ودوماه وده روز از تولدم گذشت...

 

 از وقتی یادم میاد بزرگ بودم ولی چرا؟...

 

سایه ام افتاد روی پشت بام کودکی
در به در در زندگی زیر نظام کودکی

بسته ام از هر طرف در آسمان کوچه ها
مثل ابری می روم تا ازدحام کودکی

می کشم در انزوا، حال و جهان پیش روم
بی جهت، تا روز وشب های مرام کودکی

باور رفتن ندارم از مسیر سرنوشت
مانده ام پشت زمان های تمام کودکی

در خوداز دنیای انسانی شکایت می کنم
من پر از ناگفته ام در این درام کودکی

کوهی ازآهم ولی تلقین شادی می دهم 
دوست دار بازی ام در فکر خام کودکی

با جوانی ،( این بهار زندگی) تا کرده ام
بچه ای دور از غضب عین مرام کودکی

 

              سلامت تا سلام ت


ارسال شده توسط نادر فیروزی در تاريخ 90/04/24 در ساعت 10:8 |


 

این همه بی کسی برای تو

  

خواب انسان من محوری ی ِخوبی داشت
واقعا چقدر باوری ی ِخوبی داشت

همه جا عاشقان درکنارهم بودند
و خدا بین شان مادری ی  ِخوبی داشت

 هر کسی با تب زندگی رفاقت داشت
هرکسی روبه رویش پری ی  ِخوبی داشت

دیگر از درد عشقش کسی نمی نالید
عاشقی خیس و خشکش تری ی  ِخوبی داشت

 ما دو تا بینشان ، روبروی هم بودند
و خدا بین مان داوری ی ِخوبی داشت

 حسمان حس پروازو پرگشودن بود
دل و احساسمان مشتری ی  ِخوبی داشت

 لحظه ای همدگر را رها نمی کردیم
همه جا هر زمان دلبری ی  ِخوبی داشت

 ولی افسوس، با تو بودن فقط خواب ست
   گرچه این خواب من سرسری ی ِخوبی داشت

 جای هر عاشقی  با گلایه می پرسم
که چه می شد خدا، مادری ی ِخوبی داشت

 

       سلامت تا سلام ت


ارسال شده توسط نادر فیروزی در تاريخ 90/01/20 در ساعت 12:28 |


        

 

سلام 
یه شعر تخیلی

درونم درد پل هایی که بی همزاد می آید

و چون بر باد می خوانم به عینا باد می آید

بر این پل های کج بر قالیت ناچار می افتم

و در اعماق من زجری که با فریاد می آید

دمادم بندهایم را رها می سازم از قالی

ولی در واکنش صدها عدد مازاد می آید

قدم ها در عبورم یک به یک در گود می افتند

و از هر استخوانم دردیَ از بنیاد می آید

دراین گرداب قالی من امیدم نیست جز تنها

به آن دستان احساست که از ابعاد می آید

تماما این غزل ها را نثارت عشق می سازد

گمانم فکر من بر ذهن هر فرهاد می آید 

 سلامت تا سلام ت


ارسال شده توسط نادر فیروزی در تاريخ 89/12/10 در ساعت 15:54 |


Copyright © 2011 Par30theme | Designed by Par30theme